پازل هزار تکه

:: پازل هزار تکه

زندگی مثل یک پازل هزار تکه است.

زن و مرد، تولید مثل کرده و یک نوزاد را وارد دنیا می کنند.

نوزاد کم کم بزرگ می شود و بعد از مدتی، تصمیم می گیرد تا پازل خود را مرتب کند.

پس تصویر روی جعبه ی پازل را بر می دارد و بر دیوار ذهنش می چسباند.

و از همان موقع، به مدت یک عمر تلاش می کند تا پازل را به شکل همان تصویر درآورد؛ تصویری که مدت هاست دست نخورده.

جان می فرساید تا پازل را کامل کند.

ولی همیشه یک جای کار می لنگد.

انگار که یک نفر، چند قطعه ی پازل را دزدیده است.

 ***

و خیلی طول می کشد تا بفهمد عمرش را پای کامل کردن پازلی گذرانده است که از همان ابتدای کار، ناقص بوده است. آنقدر طول می کشد که دیگر وقتی برای جبران، باقی نمی ماند.

فقط یک راه برایش باقی می ماند.

طغیان می کند و پازل اش را به هم می ریزد و نابودش می کند.

کافر می شود به عکس روی دیوار ذهنش.

و وقتی می میرد، آنگاه می فهمد که خودش، وجودش و تمام هستی اش، همان تکه ایست که مدتها به دنبالش می گشته است.

و آنگاه، او می ماند و یک برزخ؛ و پازلی که از آن، فقط چند قطعه اش را به همراه دارد؛ در جست و جوی چندصد قطعه ی گمشده ... .

منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیپازل هزار تکه
برچسب ها : پازل ,ماند ,قطعه ,دیوار ذهنش ,پازل هزار

ما بهش میگیم کنکور

:: ما بهش میگیم کنکور

راستش امشب داشتم با خودم فکر می کردم.

با خودم می گفتم: "حالا که دیگه فقط سه ماه تا کنکور مونده، چقد همه چی بامزه( و یا حتی مسخره!) به نظر می رسه! تمام نقشه های زندگی من به همراه تمام آینده ی من و یه بخش اعظمی از زندگانی من، توی همین سه ماه قراره تعیین بشه!"

یعنی سه ماه درس خوندن، قراره کل زندگی ام رو جهت دهی کنه! اینکه من یک پزشک مغز و اعصاب بشم و یا یک فیزیوتراپ و یا دندانپزشک و یا حتی دامپزشک بشم، همه و همه برمیگرده به همین "نود روز" مسخره!

و از همه بدتر، تمام این نود روز، قراره خلاصه بشه توی "چهار ساعت" از یک روز تابستونی و نشستن برروی یک صندلیِ چوبیِ دسته دار کهنه و جواب دادن به حدود سیصد سوال چهار گزینه ای!

نمیدونم از زاویه ی دید دانای کل و یا بقیه، این قصه چجوری دیده میشه؛ ولی ما از دور نگاش میکنیم و بهش میگیم: "کنکور"

منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیما بهش میگیم کنکور
برچسب ها : قراره ,تمام ,کنکور ,میگیم کنکور

مگه میشه؟

:: مگه میشه؟

احتمالاً موقت...

.

یه اتفاقاتی هستن که آدمو واقعا به تعجب وادار میکنن!

مثلا اینکه توی یه خانواده‌ی پنج نفری، سه تا فرزند خانواده، به طور مشترک توی دوره‌هایی متفاوت از زندگی‌شون و بدون هیچگونه ارتباط و هماهنگی قبلی، به یه آهنگ یکسان علاقه‌مند میشن!

فرزندانی که هر سه چار ماه، یه بار دور هم جمع میشن! فرزندانی که بطرزی خارق العاده، توی بازه ی سنی ۱۸ تا ۲۴ سال، به اون آهنگ خاص واکنش نشون دادن! یکی‌شون توی تهران و دو تای دیگه هم توی مشهد!

و وقتی از این واقعه اطلاع پیدا می‌کنند که بر حسَب اتفاق، یکی‌شون تصمیم میگیره هندزفری‌ش رو از گوشش در بیاره و لذت شنیدن اون موزیک رو با بقیه شریک شه؛ و اونجاس که دو تا فرزند دیگه، میگن که اونها هم اون موزیک رو توی «پلی‌لیست» محبوب‌شون دارن و هر یکی‌دو روز، بهش گوش میدن!

و من می‌مونم و یه لذت بامزه و عجیب؛ و یک جمله‌ی قدیمی که میگه:«دنیا کوچیکتر از اونیه که فکر میکنی»!


آهنگه:

http://yon.ir/Hc4j


منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیمگه میشه؟
برچسب ها : میشن فرزندانی

Maybe i'm drunk

:: Maybe i'm drunk

- تو چِت شده؟ ها؟

- من همون آدم قبلی ام!

- نه نیستی؛ یعنی شایدم باشی؛ ولی من تا حالا اینجوری ندیده بودمت! یعنی انگار که تغییر کرده باشی.

- شایدم عوض شده باشم؛ شایدم تاثیرات زمان باشه.

- تو هیچوقت اینقدر با من صادق نبودی؛ یه چیزیت شده. بگو چی زدی!

- من همون آدم قبلی ام؛ فقط یه کم دریچه ی احساسات درونیم رو بیشتر باز کردم؛ همین. راستی ساعت چنده؟

- ساعت ندارم؛ ولی احتمالا تا طلوع، یکی دو ساعت بیشتر نمونده؛ آخه هوا خیلی سرد شده؛  میگن هر وقت که سرما به اوجش خودش میرسه؛ یهو می بینی که آسمون روشن میشه! نگفتی چی زدی!

- پس وقت نمازه! Maybe i'm drunk

- پاشو بریم الآن سرما میخوری؛ پاشو بریم

...


منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیMaybe i'm drunk
برچسب ها : ساعت ,شایدم ,پاشو بریم

Somewhere Cold

:: Somewhere Cold

حسش میکنم.

این سرمای تمام نشدنی را با تک تک سلول های نداشته ی روحی ام حس می کنم!

انگار که مدتهاست آنجا جاگذاشته شده ام؛ خودم که نه، در اصل، روحم را می گویم! هر چند نمی دانم که من واقعی، متشکل از کدامیک هستم! سلول های بی احساس پیکری؟ و یا آن روح نامریی و لال؟

چه کسی اهمیت می دهد؟ مهم این است که این، داستان گم شدن من و یا حداقل بخشی از من است!

درست مثل اینکه سوار ماشین بوده باشم و با سرعتی زیادتر از حد مجاز، تمام نیروی چرخ ها و موتورها را بکارگرفته باشم تا از آن سرزمین یخ زده رد شوم و خود را به دنیای نادیده ی بعدی برسانم.

و در همان میان، یک دست انداز وحشی، جلوی راهم سبز شده باشد و من و ماشینم را برای چند لحظه، از تمام زمین و زمان جدا کرده و به من اجازه ی یک پرواز رویایی را داده باشد!

و تاوان این لذت، جدا شدن تکه ای بزرگ از روحم بوه است. تکه ای از روحم که بر روی سقف ماشین بوده و در حین پرواز، از آن جدا شده باشد.

و من، وقتی کمبود آن تکه از روحم را حس کردم که میلیاردها مایل از آن سرزمین یخی دور شده بودم و امکان بازگشتی برایم نبود.

من از سرزمین یخی عبور کردم و خودم را به دنیای جدید کنونی رساندم. ولی قطعه ای از من، جا مانده بود. من نمی دیدمش، ولی احساسش می کردم!

امروز، در دنیای گرم خودم نشسته ام؛ ولی تمام سرمای سرزمین قبلی را با همان قطعه ی روحم می توانم حس کنم.

می توانم شبنم های یخ زده ی روی خارهای کناره ی آن جاده ی منجمد را ببینم و بوی جنازه ی شغال های گرسنه ی آن دشت بی محصول را استشمام کنم.

چه عذاب دردآوری!

با فلاکتی بی بدیل، خود را به اینجا رساندم تا از سرمای استخوان سوز جهان قبلی رها شوم، ولی در حالیکه مقابل نور آفتاب، روی شن های ساحل خوشبختی دراز کشیده ام، تمام بدنم می لرزد. هر لحظه دارم می لرزم؛ به سبب سرمای سرزمینی که دیده نمی شود ولی حس می شود.

کجا گیر کرده ای ای روح؟

بلند تر بگو!

-Somewhere Cold...






منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیSomewhere Cold
برچسب ها : تمام ,روحم ,سرمای ,سرزمین ,دنیای ,somewhere cold ,ماشین بوده

خدای بچه‌سوسک‌ها

:: خدای بچه‌سوسک‌ها

امشب می‌توانستم یک  بچه‌سوسک را بکشم! یعنی توی موقعیتش قرار گرفتم که بکشمش؛  ولی این کار را نکردم و گذاشتم که زنده بماند!

اولّش  احساس خوبی داشتم؛ مثل اینکه برای چند ثانیه،  جای خدا نشسته باشم و در مورد جان بنده هایم تصمیم گرفته باشم!

به من احساس قدرت و صلابت داد؛ اینکه آیا به آن بچه سوسک، یک فرصت دیگر برای زنده ماندن بدهم یا  نه.

اینکه بالآخره یک نفر توی دنیای به این عظمت پیدا شده بود که مرگ و زندگی‌اش در دستم بود، برایم کلّی ذوق و هیجان به همراه داشت.

از جای‌اش تکان نمی‌خورد؛ مانند یک متهم ردیف اول که در دادگاهِ خود ایستاده ومنتظر رأی هیئت منصفه بود!

بعنوان تنها عضو هیئت منصفه و البته تنها قاضی و حتی شاکیِ حاضر در دادگاه، سرم را به بدن نیم سانتی متری‌اش نزدیک کردم و چند ثانیه به چشمان ریز و میکروسکوپی‌اش خیره شدم.

با آن چشمانِ مرکب‌»‌اش،  چیزی را با من نجوا کرد! 

چیزی که لذتِ خدا بودن را از من گرفت و بجایش یک احساسِ عجیب را که هنوز هم اسمش را نمی‌دانم به من هدیه داد! چیزی به منزله‌ی رشوه! یک رشوه ی خیلی تپل و دندان‌گیر که هر قاضیِ  قاطعی را  تحریک می‌کرد؛ حتی  یک خدای زمینی را!

ولی غرورم سر جایش بود! جوری که غرورم خدشه بر ندارد، نگاهی از گوشه‌ی چشمم به او کردم و گفتم:(( برو پسر جون _البته از مذکر بودنش مطمئن نیستم_ برو که شانس،  درِ خونه ات رو زده! یاسون امشب حالِ خون و خونریزی رو نداره!))

آخر سر هم پس از چند نگاه  تحقیرآمیز، ولش کردم به امانِ خدا و رفتم پیِ خواندنِ درس یکِ دینی۳، با محتوای هدایت الهی در مورد مخلوقات! اینکه خدا، چگونه مخلوقاتش را برای رسیدن به هدفِ نهایی حیاتشون، هدایت می کند!

انتظار دارم که توی همان چند ثانیه ای که به او زل زده بودم، چهره‌ی من را به عنوان منجیِ زندگی‌اش،  به‌خاطر سپرده باشد؛کسی که بین قتل و بخشش، گزینه‌ی دوم را نتخاب کرده بود!

بچه سوسک، شاید یک روز تصمیم بگیرد که با منجی‌اش رفیق بشود و محبت امشبش را

جبران کند! در این صورت میتواند من را از بین هشت میلیارد آدم روی کره ی زمین که احتمالا از دید او، همه‌شان شبیه همدیگر هستند،  پیدایم کند و بعدش بیاید کنارم و بگوید :(( درود بر خدای بچه سوسک‌ها))!

امیدوارم یک روز بیایی پیشم!

منتظرت می‌مانم رفیق کوچولو :)

منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیخدای بچه‌سوسک‌ها
برچسب ها : اینکه ,خدای ,هیئت منصفه

صدایت می رسد

:: صدایت می رسد

دارم کم کم صدایت را می شنوم ؛ صدای زمزمه های درگوشیِ شبانه ات را.

نوای خارج شده از گلوی آتشین ات را می شنوم.

نوایی شبیه به صدای بوق ممتد و گوش خراش رادیو! وقتی میان امواج دو ایستگاه رادیویی گیر می کنی و آن نویز لعنتی، روانت را چنگ می زند و بدتر از آن، در آن لحظات، دچار تردید می شوی که به سمت ایستگاه بعدی بروی و یا اینکه دور بزنی و خود را به ایستگاه پشت سرت برسانی.

دارم کم کم چهره ی مبهمت را می بینم.

بگذار حدس بزنم.

تو همان نجوا های آرامی.

همان پچ پچ های آزار دهنده ای هستی که در بینابین احساسات پوچ گرایانه ام به سراغم می آمدی.همان سیمای تاریکی. همان خشونت خفته.

بگذار حدس بزنم ؛ تو همانی هستی که در اوقات تنهایی، مرا به تفکر وا می داشتی ؛ تفکر پیرامون چیزهایی که خطور کردنشان به ذهن ، گناهی نابخشودنی بود.

تو همان آونگی هستی که شب ها را تا به سحر، متصل بر سقف افکارم ، نوسان می کردی و آجرهای باورهایم را با لگد ، مورد حمله قرار می دادی.

دارم صدای قدم هایت را می شنوم.

صدای راه رفتن ات با پاهای برهنه، پشتم را بد جوری می لرزانَد.

تو همانی هستی که از این نزدیک شدن ات به خودم، همیشه واهمه داشتم.

حال بگو.

درست شناختمت؟!


-اعوذ بااللّه من الشیطان الرجیم!

.

.

.

اِلْصاقیه: متن، مربوط می شد به یک دوره ی دردناک از زندگی ام.


منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیصدایت می رسد
برچسب ها : هستی ,صدای ,شنوم ,ایستگاه ,همانی هستی

باکره ای به نام دنیا!

:: باکره ای به نام دنیا!

دنیا را که می شناسی ؟
همان دخترِ باکره ی ترشیده! آره، خودش!
هیچ وقت فکر نمی کردم کارم با او به اینجا بکشد!
هیچکس فکرش را نمی کرد.
گفته بودم که از من بزرگتر است؟ اگر نمی گفتم هم قطعا می توانستی حدس بزنی!
راستش، فاصله ی سنی مان خیلی هم زیاد است؛ به اندازه ی فاصله ی دنیای کنونی ما، تا دنیای آرمانی موسی و مریم.
توانستی فاصله را تجسم کنی ؟!
درباره ی غرورش هم لابد تصانیف و وصایف بسیاری شنیده ای!
از همان ابتدا، با هیچ مرد و هیچ زن(!) و حتی هیچ کودکی راه نمی آمد.

ادامه مطلب
منبع : شب نوشته های یک شهروند مریخیباکره ای به نام دنیا!
برچسب ها : فاصله